X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

گل های از دست رفته

می دونین دوستای خوبم من یک مادربزرگ دوستاشتنی ویک پدربزرگ مهربون داشتم. که دست سرنوشت ان ها را از ما جدا کرد . مامان بزرگم وقتی من شش سالم بود ما را در اوج نیاز به خودش تنها گذاشت و به پروردگار پیوست ولی پدر بزرگم چهل روز است ما را ترک کرد .

مامانم همیشه می گه:مامان بزرگ و بابا خلیلی از غم های این زمانه راحت شده اند و این ما هستیم که تا عمر داریم باید در فراق ان دو عزیز بسوزیم.

همچنین مامانم می گه: باید شاکر باشیم که خداوند ان دو را دوست داشت چون هیچ گاه محتاج کمک هیچ کس نشدند.

وقتی به حرف های مامانم فکر می کنم با خودم می گم :چه قدر خوب ادم عمری را با ازت و سربلندی زندگی کن و بعد از رفتنش همه در فراق نبودش بسوزند .

راستش تا جایی که یادم هیچ گاه نه پدربزرگم و نه مادربزرگم محتاج نشدند تا یکی  یک لیوان اب بهشون بده. 

دوستای خوبم شما که این مطلب را خوندید یک فاتحه ان دو را دعوت کنید 

مامان بزرگ عزیزم و پدربزرگ خوبم دوستتان دارم و هیچ گاه فراموشتان نمی کنم.                       

                                            روحشان شاد  

[ یکشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 12:17 ق.ظ ] [ maeva ] [ 7 نظر ]