X
تبلیغات
رایتل

یک اتفاق جالب

یک از روزهای اردیبهشت بود و من از کلاس زبان می امدم. سر چهارراه که رسیدیم چراغ قرمز شد و  پدرم مجبور شد وایسته.ناگهان احساس کردم یک لاک پشت اون ور خیابان دیدم وقتی بیشتر دقت کردم دیدم درسته یک لاک پشت اون ور خیابان است .وقتی به مامان و.بابام گفتم بابام گفت:اونو می خواهی؟گفتم اره.دیگه کم کم داشت چراغ سبز می شد بابام از ماشین پیاده شد و من هم پشت سرش.ما از خیابان شلوغ عبور کردیم من لاک پشت را برداشتم و سریع اومدیم تو ماشین وقتی ما رسیدیم داخل ماشین چراغ سبز شده بود و کلی ترافیک به وجود اومده بود بعدش اقا لاک پشت رو. بردیم خونمون و حسابی باهاش بازی کردم.لاکی عاشق خوردن خیارسبزهایی بود که مامانم براش تیکه میکرد.وقتی میخورد زبون کوچولوش سبز میشد و صدای خوروپ خوروپش آدم رو بخنده می انداخت.وقتی پرنده ها رو تو آسمون می دید گردنشو دراز می کرد و کج کج نگاهشون می کرد .خلاصه خیلی باهوش و با مزه بود. 

اما یک روز بابام گفت به خاطر کثیف کاریاش می خوایم ببریمش ازادش کنیم.

وقتی به مامانم نگاه کردم مامانم گفت:اره بابات راست می گه .بعدش من رفتم تو اتاقم و باهاشون یک روز قهر بودم.

روز بعدش جمعه بود و قرار بود اقا لاکی رو ببریم ازاد کنیم .

مامانم گفت اگه دوست داری به غزاله جون (دختر داییم)زنگ بزن و بگو باهامون می یاد بریم لاکی رو ازاد کنیم؟

وقتی به غزاله جون زنگ زدم گفت:باهامون می یاد.

بعدش ما رفتیم دنبال غزاله و رفتیم شوکت اباد(خارج شهر)تا اون رو ازاد کنیم.

کلی خواهش کردم که از تصمیمشون صرف نظر کنند ولی فایده نداشت.

هر جا هست خدانگهدارش.

حالا  من دیگه اون رو ندارم ولی به جاش سه تا گربه ی بامزه دارم.

و دارم مامان و بابام رو راضی می کنم تا برام یک سگ خوشگل بگیرند.(چون من سگ ها را خیلی دوست دارم. 

چند تا عکس هم از لاکی دارم که بعدا می زارم تو وبلاگم تا ببینین.

فعلا خداحافظ 

[ دوشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1390 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ maeva ] [ 4 نظر ]